گفت شه باشد مرا عهد دیگر
زینهار آن را میفکن از نظر
در جزیره چونکه مسکن ساختی
رحل خود را اندر آن انداختی
از نگار و نقش آن از ره مرو
از فریب عیش آن غافل مشو
آن جزیره گرچه شاد و خرم است
لیک با یک شادی او صد غم است
گرچه در هر گوشهای زان گنجهاست
لیک با هر گنج آن صد اژدهاست
غنچه و گل اندر آن بسیار هست
لیک با هر گل هزاران خار هست
دشت او شاداب چون باغ ارم
گورها کنده ولی در هر قدم
باغ و بستانش که سیراب و تر است
معبر برفست و راه صرصر است
گلستانش جای زاغان و زغن
کوهسارش مر پلنگان را وطن
جمله کوه و دشت صحرا و قلاع
غول در غول و سباع اندر سباع
هر بهارش را خزانها در پی است
در پی اردیبهشتش صد دی است
جادههایی را که بینی اندر آن
جمله راهِ خانه صیاد دان
راههایش گر بپیمایی تمام
یا رود سوی قفس یا سوی دام
اندر آن ویرانههای بیشمار
وندر آن ویرانهها جغدان هزار
دشمنانِ جان طوطی سر به سر
بر هلاک طوطیان بسته کمر
طوطیان را خون در آنجا ریخته
خونشان با خاک آن آمیخته
کرده در هر گوشه صیادی کمین
دامها گسترده بر روی زمین
در کمین طوطیان بنشستهاند
طوطیان را بال و پر بشکستهاند
همچنانکه کرده شیطان رجیم
عزم بر کید بنی آدم صمیم