قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۴

خبری دهید جان را، که ز دوست چیست فرمان؟

چه کنم؟ چه چاره سازم؟ چه دوا کنم؟ چه درمان؟

غم عشق سرکش آمد، دل و جان مشوش آمد

به مثال آتش آمد، به میان خرمن جان

تو به شاهد معانی، بنگر، اگر توانی

که هزار غمزه دارد، ز ورای کفر و ایمان

«بک بهجت و سروری »،«بک ظلمتی و نوری »

تن من ز بیم لرزان، دلم از امید خندان

چلبی «بزه نظر قل » که حل اولسه راز مشکل

چلبی «بزی اونوتمه » دل خسته را مرنجان

چو تو روی خود نمودی، دل و جان به هم برآمد

همه جا خروش و ناله، همه جا فغان مستان

تو به عین قاسمی گر نظری کنی ببینی

همه جا جمال معنی، همه جا کمال عرفان