قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۹

هرگز هوای وصل تو از جان ما نرفت

سودای سلطنت ز سر این گدا نرفت

یک شب نشد که از غم عشقت ز چشم و دل

سیلابها نیامد و فریادها نرفت

قلبی که نقد دولت دردترا نجست

مس پاره ایست کز طلب کیمیانرفت

گفتی:سگ منست فلان، محترم شدم

هرگز چنین مبالغه در مدح ما نرفت

عاشق نشد دلی که نیامد اسیر غم

صادق نبود هر که بتیغ بلا نرفت

روزی که دل شکسته نیامد بکوی تو

با تحفه ای ز درد،که با صد دوا نرفت؟

ارزان خرید درد تو قاسم بجان و دل

با مشتری مبالغه ای در بها نرفت