در بزم یار بادهٔ ناخوشگوار نیست
از وهم درگذر، که درین گنج مار نیست
خاکم به باد داد غمش، طَرفه حالتی
کز جور دوست بر دل مسکین غبار نیست
ما درد یار را به دو عالم نمیدهیم
وندر دیار ما بجز از درد یار نیست
در راه عاشقی، که دو عالم طفیل اوست
عشقست کار مرد ولی مرد کار نیست
فیض حیوة میطلبی، یار مست باش
هر کس که یار مست نشد مست یار نیست
در سکر عشق فخر و مباهات میکنم
زان ساقئی که بادهٔ او را خمار نیست
قاسم چو غرق بحر سماعست، ای فقیه
از منع درگذر، که به دست اختیار نیست