قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

خدا را، ای مذکر، رحم فرما

ز حد بگذشت سرمای تو بر ما

زهر جا، هر که پرسد منزل اوست

همه جا گو، همه جا گو، گو همه جا

۳

شدم مفتون زلفش، تا چه زاید

از ان زلف سیه، «اللیل حبلا»

اگر نوشیده ای، خوش باد وقتت

می صافی ز جام حق تعالا

ز جام شوق او مستیم و خوشحال

تتن تن، تن تتن، تن تن، تلالا

۶

ز خود بگسل، بدو پیوند، کینست

بدین ما تبرا و تولا

چها میگوید آن صوفی خود کام؟

تعجب مانده ام باری در آنها

نصیبت چون ز جام عاشقان نیست

برو باده مپیما، باد پیما

چو قاسم از وجود خویشتن رست

شرابش ناب شد، جامش مصفا