ایرانشان » کوش‌نامه » بخش ۲۲۰ - رفتن نستوه به جنگ کنعان پسر کوش

فریدون ز گفتار او گشت شاد

دلش تازه تر گشت و رخ بر گشاد

بفرمود نستوه را ساختن

سپاهی گزید از سر تاختن

۳

ز گنجش بداد آن که در خورد بود

سلیح سوار دلاور چو دود

سپهبد ز درگاه از آن سان شتافت

که باد بزان گرد او درنیافت

از آن، تازیان آگهی یافتند

سوی شاهشان تیز بشتافتند

۶

چو آن آگهی سوی کنعان رسید

رخش گشت ماننده ی شنبلید

بدانست کز بهر او تاخته ست

چنان لشکری کینه کش ساخته ست

ز کار پدر یکسر آگاه بود

که آزرده از وی دل شاه بود

۹

شکسته سپاهش بدان سان دوبار

که خیره شد از وی دل روزگار

از این راز کنعان بترسید سخت

بیابان گرفت و رها کرد رخت

سوی حضرموت و بیابان شتافت

سپهبد بیامد مر او را نیافت

۱۲

چو بنگاه برجای بگذاشتند

سپاه و سپهدار برگاشتند

وز آن جا به درگاه گشتند باز

سپهبد چنین گفت با شاه راز

که کنعان به راه بیابان گریخت

گریزی کجا تیر و ترکش بریخت

۱۵

بیابان چنان کاندر او آب نیست

دد و دام را اندر او خواب نیست

از آن راه مردم نیابد گذر

نه شیر ژیان و نه مرغ به پر

بویژه که ناساخته شد به راه

چنان دادن که در راه گردد تباه