ایرانشان » کوش‌نامه » بخش ۲۳ - اسکندر در برابر پیکر کوشِ پیل دندان، سالار چین

همی راند یک روز و یک شب سیاه

رسیدند نزدیک سنگی سیاه

بتی بر سر سنگ دید از رخام

به نزدیک او شد شه نیکنام

۳

نبشته چنین یافت بر دست اوی

که این پیکر کوش وارونه خوی

شه پیل دندان و سالار چین

خداوند فرمان و تاج و نگین

یکی کامرانی که اندر جهان

نبیند کس آن کاو بُدند از مهان

۶

نراند کس آن کاو بر انده ست نیز

سرانجام بگذشت و بگذاشت چیز

برفت و به دستش همه باد ماند

خراب آمد و گیتی آباد ماند

گر آگاه گردید از کار من

ز فرمان و نیرو و کردار من

۹

ز رای و ز مردی و گنج و سپاه

ز رزم و ز بزم و ز تخت و کلاه

نباید که بندد دل اندر جهان

که نوش آشکار و شرنگ از نهان

سه پانصد به گیتی بماندم درون

همه شهریاران به تیغم زبون

۱۲

شکسته به دستم همی شد درست

ز خاک پی اسب من زر برست

ز سندان گذر کرد زوبین من

چنین آمدی باد نوشین من

کنونم فروریخت اندامها

چنین بود خواهد سرانجامها

۱۵

سکندر فرو ریخت از دیده آب

همی گفت گیتی فسانه ست و خواب

اگر صد بمانیم وگر صد هزار

همین بود خواهد سرانجام کار

مرا کاشک زین دانشی راستان

کسی کردی آگاه از این داستان

۱۸

بدانستمی کار و کردار کوش

که از سنگ دیدیم دیدار کوش

پر اندیشه ز آن جایگه برگرفت

شب و روز یک ماه دیگر برفت