اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

هرگز هوس سایه‌ام از فر هما نیست

عاشق که بود سایه‌نشین مردِ بلا نیست

کس را نبود این غم جان‌سوز که ماراست

وین غم همه زان است که کس را غم ما نیست

دارد دل ما از تو تمنای نگاهی

محروم مگردان دل ما را که روا نیست

در بادیهٔ کعبهٔ مقصود خطرهاست

کس را سر آن ره بجز این بی سر و پا نیست

زین غم به کجا از پی آرام گریزم

آرام کجا هست و غم عشق کجا نیست

جز من سر هر کس که بود بست به فتراک

آن عربده‌جو را سرِ این خسته چرا نیست

ای مرغ چمن چند تو در وصل بنالی

بر نعمت دیدار چرا شُکر خدا نیست

اهلی به سوی دار نهد سر نه به محراب

محراب شهیدان بجز از دار فنا نیست