اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱

پای‌بوس آن بت سنگین‌دلِ یاقوت‌لب

آرزو دارم شبی تا روز و روزی تا به شب

مُردم از شوق لبش، تا کی ادب دارم نگاه؟

می‌روم گستاخ پیش و می‌کنم ترک ادب

کس مهل پیش منِ بیمار، ای همدم مباد

نام او ناگه برم بی‌اختیار از تاب تب

من که عمرم رفت بر باد و به جانان زنده‌ام

مانده‌ام در روی او بی‌خود همی مانم عجب

روزی هر کس به قدر بخت باشد لاجرم

سنگ بیدادم زند نخلی کزو جویم رطب

خلق گویند آب حیوان عمر جاویدان دهد

باری ای آب بقا! کُشتی تو ما را در طلب

گر چه می‌گویند خلقی نام این مجنون به یار

خوش بود اهلی شنیدن تازی از لفظ عرب