جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۶

مستان پی گلگشت چمن می رسد امروز

نازش به گل و سرو و سمن می رسد امروز

دور است که لب تشنهٔ خون دل خلق است

آن طفل که دستش به دهن می رسد امروز

۳

بر غنچهٔ گل در چمن از بسکه خموشی

گر لعل تو بگرفت سخن می رسد امروز

مایل به ترنج مه و خورشید نباشد

دستی که به آن سیب ذقن می رسد امروز

هرگز نرسیده است زخورشید زمین را

فیضی که ز روی تو به من می رسد امروز

غافلی مشو از «فضل علی بیگ» که جویا

از تازه جوانا به سخن می رسد امروز