جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۳

دل و ستم ز کار افتاد از پرکاری چشمت

تنم لاغر چو مژگان است از بیماری چشمت

شدم آباد ویرانی چو منظور تو گردیدم

خرابی را عمارت می کند معماری چشمت

۳

دل خون گشته ام را می کشد بر خار مژگانش

نباشد بیش ازین با عاشقان دلداری چشمت

حذر اولی ز بدمستی که خنجر در کفش باشد

از آن ترسم که مژگانت نماید یاری چشمت

زبان فهم نگه شاید به این معنی رسد جویا

نهان با دل ز مژگان است خنجر کاری چشمت