جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

فروغ بادهٔ لعلی برافروزد چو رنگش را

نقاب از پرنیان گل سزد حسن فرنگش را

نگاه نازپرورد تو بر کهسار اگر افتد

به چشم شوخی مژگان بود رگ‌های سنگش را

مشو غافل! زبان ناز هم فهمیدنی دارد

هزاران آشتی باشد نهان در پرده جنگش را

ز بس جوش لطافت در نظرها در نمی‌آید

نقاب از بوی گل سازند حسن نیم رنگش را

شود از پهلوی من ناوک او شوخ‌تر جویا

دلم مانند شریان در طپش آرد خدنگش را