سلیم تهرانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۷

ز خنده آب بقا را به تشنه شور کند

به زهر چشم، مگس را ز شهد دور کند

شکست کار دل من ازوست، کآینه را

خدا چو چشم بد از چهره ی تو دور کند!

به غیر باده ی گلگون ندیده ام هرگز

که جای در دل مردم کسی به زور کند!

می از سفال کشیدن صلاح کار من است

کدوی باده گل از ساغر بلور کند

سلیم آنچه ز وضع تو با تو می گویم

چو غیبتی ست که آیینه در حضور کند