آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۴

زدستم برنمی آید که از پا برکشم خاری

ندارم پا که بگذارم قدم بر طرف گلزاری

نه تنها خار بر پایم شکست ایدوستان دستی

که بشکسته بپای دل مرا از نوگلی خاری

بکن نائی تو معذورم کز آن شکر دهان دورم

چو نی از بندبند من گر آید ناله زاری

نیم من مشتری گر صد چو یوسف را دهی ارزان

که من با یوسفی دارم بمصر عشق بازاری

بجاز زر سری دارم بگیر و جام می در ده

وگر نه خرقه ام بر تن نه بر سر مانده دستاری

دیار حق شناسان زین جهان بیرون بود گویا

کاز ایشان نیست در دیر خراب آباد دیاری

بجز خار و خسی برجا نماند از آشیان من

برو بگذر تو ای برق و از او مگذار آثاری

نپوشم حق تو حاشا کنم منصوروار افشا

کنند آماده اغیارت گر از هر گوشه ام داری

توئی بت برهمن دل واله و آشفته مویت

اگر که بت پرستان را صلیبی هست و زناری

خرابم کرد دوران و ببادم داد ای مولا

تو آبادم بکن زیرا که امکانرا تو معماری