آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸۰

دل دردمند عاشق که زدوست داشت داغی

نه عجب زلاله و گل بودش اگر فراغی

نه برنگ لاله در باغ بگل بود مشابه

چه مشابهت بدل داشت اگر نداشت زاغی

۳

چو بدید خط سبزت بلب تو خال زنگی

بشکر بگفت کز چیست مکان گرفته زاغی

تو که رفتی از شبستان و نداد نور ماهم

مگر آه سینه از برق فروزدم چراغی

همه جا خیام لیلی است بدشت خاطر تو

عجبم من از تو مجنون که زحی کنی سراغی

۶

تو که ساقی بهشتی و بجام تست کوثر

چه کم ار کنی عنایت تو به تشنگان ایاغی

مستای هیچ آشفته بر علی تو کس را

بر آفتاب تابان چه کند چراغ راغی