آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۰

مخمور سروریم کجایی می غم های

مردیم به امید وفا جور و ستم های

گر رشحه باران نبود شعله برقی

از من مگذر غافل ای ابر کرم های

لبریز چو شد ساغر چه درد و چه صافی

شکوه مکن از ساقی از بیش و ز کم های

مگذار که سوزم دو جهان سوزش آهی

یک دم مژه بر هم منه ای دیده نم های

آسودگی ای دل همه در نیستی آمد

تا بود که بیاساییم ای خواب عدم های

رخساره ما سیم بود اشک زر سرخ

ما را به چه کار آیی دینار و درم های

بی ساز و نوا جمله برقصند حریفان

مطرب چه کشی نغمه از زیر و بم های

بگذار دم باقی و بنگر رخ ساقی

جامی بکش و قصه مخوان از کی و جم های

هم کاش گشایند در دیر که نگشود

یک دم دلم آشفته از طوف حرم های

آن دیر مغان مهبط انوار الهی

گنجینه اسرار خدا کان کرم های

ای شیر خدا شرک گرفته است جهان را

وقت است که بیرون بکشی تیغ دو دم های

گر مصلحت وقت نباشد که کشی تیغ

امداد بفرما به شه ملک عجم های

تا طمعه شمشیر کند اهل ضلالت

وز عدل نماند به جهان نام ستم های