اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة » شمارهٔ ۲۳۱ - الخوف

دم با که زنم کنون که همدم بنماند

دل ریش شد و امید مرهم بنماند

من خوش به امید وصل او می بودم

اکنون به چه خوش شوم که آن هم بنماند