صفای اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۳ - فی التغزل

ای مشک تو در چین و در شکن

آشوب ختا فتنه ختن

ای عود تو بر آفتاب دود

ای دود تو بر ماه پیرهن

زلفست بر آن روی همچو ماه

یا لخلخه عود بر سمن

یا دسته‌ای از سنبل سیاه

رسته‌ست ز باغ بهار من

ماهست ولی ماه آسمان

از لاله ندارد چو او دهن

سروست ولی سرو بوستان

چونان نخرامیده در چمن

از سرو بسی بهترست و ماه

سرویست که با ماه مقترن

از این خط و از این ذقن فتاد

مور من بیچاره در لگن

شد با رسن زلف او به چاه

تا دید دل ساده آن ذقن

برتافت سر طره به تاب

دل ماند درین چاه بی رسن

دارم وثنی در سرای دل

او را همه اعضای من شمن

جز من بود آیا موحدی

باشد دل او خانه و شن

آن دل که به مژگان آن پریست

چون مرغ مسمن به باب زن

یا در شکن آن دو زلف حور

در دست دو هندوی راهزن