فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۲۷

برون تاخت هفتم ز گردان هجیر

یکی نامداری سواری هژیر

سپهرم ز خویشان افراسیاب

یکی نامور بود با جاه و آب

۳

ابا پور گودرز رزم آزمود

که چون او به لشکر سواری نبود

برفتند هر دو به جای نبرد

برآمد ز آوردگه تیره گرد

به شمشیر هر دو برآویختند

همی زآهن آتش فروریختند

۶

هجیر دلاور به کردار شیر

به روی سپهرم درآمد دلیر

به نام جهان‌آفرین کردگار

به بخت جهاندار با شهریار

یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی

که آمد هم اندر زمان مرگ اوی

۹

درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون

به زاری و خواری دهن پر ز خون

فرود آمد از باره فرخ هجیر

مر او را ببست از بر زین چو شیر

نشست از بر اسب و آن اسب اوی

گرفته عنان و درآورده روی

۱۲

برآمد به بالا و کرد آفرین

بر آن اختر نیک و فرخ زمین

همی زور و بخت از جهاندار دید

وز آن گردش بخت بیدار دید