برون تاخت هفتم ز گردان هجیر
یکی نامداری سواری هژیر
سپهرم ز خویشان افراسیاب
یکی نامور بود با جاه و آب
۳
ابا پور گودرز رزم آزمود
که چون او به لشکر سواری نبود
برفتند هر دو به جای نبرد
برآمد ز آوردگه تیره گرد
به شمشیر هر دو برآویختند
همی زآهن آتش فروریختند
۶
هجیر دلاور به کردار شیر
به روی سپهرم درآمد دلیر
به نام جهانآفرین کردگار
به بخت جهاندار با شهریار
یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
که آمد هم اندر زمان مرگ اوی
۹
درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون
به زاری و خواری دهن پر ز خون
فرود آمد از باره فرخ هجیر
مر او را ببست از بر زین چو شیر
نشست از بر اسب و آن اسب اوی
گرفته عنان و درآورده روی
۱۲
برآمد به بالا و کرد آفرین
بر آن اختر نیک و فرخ زمین
همی زور و بخت از جهاندار دید
وز آن گردش بخت بیدار دید