فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷

اگر به کوی امامم بود مجال وصول

رسد به دولت وصلش نوای من به حصول‏

من شکسته بی‏دست و پا به درگه او

به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول‏

کجا روم چکنم حال دل کرا گویم

که گشته‏ام ز فراق امام خویش ملول

همین بس است که او را ببینم و در پاش

پس از محاربه دشمنان شوم مقتول

دلم چو گشت مصیقل به صیقل مهرش

بود ز زنگ حوادث بر آینه مصقول

بگشت بر همه دلها حدیث شوق امام

نیافت چون دل من گوشه برای نزول

بگو ثنای امام زمان به جان و به دل

که می‏رسد مدد فیض از نفوس و عقول