بی باد تو عشاق دل شاد نیابند
بی بندگی از بند غم آزاد نیابند
دیوانهدلان را که کشد پای به زنجیر
گر بوی سر زلف تو از باد نیابند
هر تیر که گم گشت به مخجیر ز شیرین
جز در جگر خستهٔ فرهاد نیابند
اهل نظر از حس به شوخان ستمکار
یابند همه چیز ولی داد نیابند
زلف تو به قرنی نشود یافت که آن شست
گر عمر رسد نیز به هفتاد نیابند
انگشتری دل که ز هر دست شدی یافت
اکنون به دست تو بیفتاد، نیابند
سحرست کمال این سخنان باد حلالت
صنعتطلبان به ز تو استاد نیابند