مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴۷ - مدح علاء الدوله مسعود شاه

شکوفه طرب آورد شاخ عشرت بار

که بوی نصرت و فتح آید از نسیم بهار

گرفت جام طرب عیش با هزار نشاط

نمود روز فرح روز با هزار نگار

بدین بشارت مطرب نوای نغز بزن

بدین سعادت ساقی نبیند لعل بیار

که بازگشت به فیروزی از جهاد غزا

علاء دولت مسعود شاه دولتیار

مؤیدی که زمین را به رأی کرد آباد

مظفری که جهان را به تیغ داد قرار

به بوی مهرش زاید همی زآتش گل

به باد کینش خیزد همی ز آب شرار

بنازد از شرف نام او همی دنیا

بخندد از طرب مهر او همی دینار

نهاد روی به هندوستان به نیت غزو

گذشته رایتش از اوج گنبد دوار

به عون اسلام افراخته هزار علم

به گرد هر علم آشفته لشکری جرار

کشیده خنجر مصقولش آفتاب نهاد

گشاده چتر همایونش آسمان کردار

مبارزان همه بر بارها فکنده عنان

مجاهزان همه بر کوهها کشیده مهار

ز حربه ها به صفت روزها نجوم آگین

ز نعل ها به شبه خاک ها هلال نگار

هوا ز رایت منصور او گلاب سرشک

زمین ز موکب میمون او عبیر غبار

براند سخت و بیاموخت باد را رفتن

برفت مسرع و بنمود آب را رفتار

صدای کوسش رعدی فکنده در هر کوه

سرشک تیغش سیلی گشاده از هر غار

مبارزانش چو شیران دست شسته به خون

به حمله هر یک چون اژدهای مردم خوار

بتاختند به هر گوشه ای چو پویان باد

بتافتند به هر جانبی چو سوزان نار

فکنده ناچخ در مغز کفر تا دسته

نشانده بیلک در چشم شرک تا سوفار

فلک بجنبید از هول و سهم گیراگیر

زمین بلرزید از ترس و بیم دارادار

سوار تعبیه بی شمار لشکر دین

کشیده صفها همچون زبانه های شرار

چو ابر و باد ز حرص جهاد و غزو بتاخت

ز هر سویی سپه ترک و لشکر جرار

ز باد تیغ چو دریا بخاست آتش رزم

ز بوم هند برآمد چو دود گرد و غبار

سپه به لشکر برهان پور ملعون زد

که بود ملهی مخذول را سپه سالار

چو بندیان دگر پالهنگ در گردن

بداشت او را در بارگاه حاجب بار

به هند شاها فتوح بود دارالملک

که کافری همه بر قطب او گرفت مدار

حدیث و قصه آن حال نیست پوشیده

که کعبه شمنان بود و قبله کفار

خزانه ها را در هند بازگشت بدوست

چو بازگشت همه رودها به دریا بار

سپاه و نعمت و پیل و سلیح ملهی را

که بود والی آن عاملی دگر پندار

ستیزه طبعی عفریت فعل و جادو کیش

پلید خویی ابلیس اصل و دیو تبار

شهاب سطوت و دریا نهیب و باد شکوه

زمانه بسطت و گردون توان و کوه یسار

به پیل غره و از کس نیافته مالش

زمال مست و به تنبیه ناشده بیدار

به قلعه ای که ازو باد کم رود بیرون

به بیشه ای که دور دیو بد برد هنجار

پناه کرده و نابوده هیچ وقت او را

ز تاختن غم و از رزم ساختن تیمار

ز دور چون خبر تیغ بی قرار تو یافت

فرار کرد و نیارست جست راه فرار

بجست بیهش و از بیم جان چنان پنداشت

که هست افعی پیچانش بر میان زنار

نه بازدید همی تند شخ ز ژرف دره

نه فرق کرد همی روز روشن از شب تار

نکرد یک شب خواب و نخورد یک روز آب

نیافت یک پی راه و ندید یک تن یار

به گوشش آمد آواز رعد و نفخه صور

به چشمش آمد شکل درخت صورت مار

نیافت دست و نشایست بودنش ناکام

نداشت پای و ببایست رفتنش ناچار

نهیب شاه برو حلقه کرد گرد جهان

که ره نبودش پیش و پس و یمین و یسار

شتافت خواست به خدمت ز بهر عز و شرف

دو دست کرده بکش بنده سان و چاکروار

ولی نبستش صورت که یک زمان ندهد

به جانش خنجر زنهار خوار تو زنهار

عزیز جان را آخر به سیم و زر بخرید

تو این تجارت نیکو تجارتی انگار

به عاملی چو دگر عاملانت شد راضی

به بندگی چو دگر بندگانت کرد اقرار

زهی به جاه تو دولت به فتح بسته کمر

خهی به رأی تو ملت ز فخر کرده شعار

تو دستبردی در بوم هند بنمودی

که گشت عمده امثال و مایه اشعار

ز معجزات تو یک نکته یاد خواهم کرد

قیاس گیرد دانش به اندک از بسیار

چو گشت رنگ سواران به رنگ دیده شیر

چو گشت کام دلیران به طعم زهره مار

فرو زدند یکایک به صیدگاه بلا

بساط خاک به روین ردای روز به قار

سرسران ز شغب گشت چون سر مفلوج

دل یلان ز فزع ماند چون دل بیمار

ز باد کوسش بلا گرفت خاک نبرد

به آب تیغ برافروخت آتش پیکار

به سطح خوف و رجا بربکرد مرکب غزو

قضا به دور فرو راند نطع را پرگار

ز حلق جنگ به جای نفس بجست آتش

ز پلک مرگ به جای مژه برآمد خار

عدم ز حرص همی جست با وجود قرین

اجل به طمع همی کرد با امل دیدار

ز جوش حمله جهان شد چو بحر طوفان موج

ز برق تیغ فلک همچو ابر صاعقه بار

چو ابر و برق ز هر جانب مصاف بخاست

ز تیغ گریه سخت وز کوس ناله زار

تو حمله کردی و آهخته گرز مسعودی

بر آن تکاور هامون نورد کوه گذار

به زیر زخم تو پران عقاب عمر شکر

به پیش رخش تو تازان نهنگ جان اوبار

نبوده طعن تو را حامل آتشین باره

نگشته زخم تو را حاجز آهنین دیوار

قضا چو شکل نهیب تو دید روی بتافت

سپید گشتش چشم و سیه شدش رخسار

چه دید دید سواری نهاده جان بر کف

چه گفت گفت پیاده ست چرخ با تو سوار

ز صحن صحرا کهسارها پدید آمد

ز بس که گشت بدن های کشتگان انبار

به زیر چرخ پدیدار گشت عالم روح

ز بس نفس که برآمد ز کشتگان چو بخار

چو بیخ کفر بریدی و شاخ شرک زدی

به سعی و دولت و توفیق ایزد دادار

تمام شد به سم مرکبان آهو سم

زمین هند ز بهر نهال دین شد یار

حسام برق تف ابر پیکر تو ز خون

به چپ و راست فرو راند جویها هموار

بهار هند ز بارنده تیغ تو بشکفت

ز استخوان سمنستان شد و ز خون گلزار

به مرزها در دلهای زاجران همه تخم

به شاخ ها بر سرهای بت پرستان بار

شکسته شد به یک آسیب تو هزار مصاف

گشاده شد به یک آشوب تو هزار حصار

ز شرزه شیران افکنده شد سپاه سپاه

ز ژنده پیلان آورده شد قطار قطار

قرار یافت پس از بی قرار بودن تیغ

چو فتح دادش بوس و ظفر گرفت کنار

ز کارکرد تو آگاه شد زمان و زمین

ز فتح نامه تو موج زد بلاد و دیار

فرانمود زمانه که جز به حکم تو نیست

مدار گنبد دوار و کوکب سیار

چنانکه جستی از بخت و داشتی در دل

برآمدت همه مقصود و راست شد همه کار

بدانکه رهبر اسرار رازهای تو بود

به هر چه کرد توفیق عالم الاسرار

چو عاجزست ز آثار و معجزت خاطر

چو قاصرست ز کردار نادرت گفتار

جز این چه دانم گفتن که عنصری گوید

«چنین نماید شمشیر خسروان آثار»

ز بخت بادی ای اصل بخت کامروا

ز ملک بادی ای فخر ملک برخوردار

چو حق خنجر بر دشمنان گذارده شد

تو حق ساغر با دوستان خود بگذار

چو سرو یازان و چو مهر تابان گرد

چو چرخ دولت یارو چو ابر نعمت بار

ز شاخ دولت پیوسته بار نصرت چین

به باغ عشرت همواره تخم نزهت کار

تو بود خواهی تا حشر پادشاه زمین

که مالک الارضینی و وارث الاعمار

نشاط جوی وزانصاف و راستی شب و روز

به بام دولت و دین هر دو پاسبان بگمار