صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۳۷۱

ز درد می دل زهاد با صفا نشود

که چشم آبله روشن به توتیا نشود

پس از فراق، قلم نیست بر شکسته دلان

چو نی جدا ز شکر گشت بوریا نشود

جدا فتاده ام از کاروان در آن وادی

که ناله جرس از کاروان جدا نشود

گرفته ای پی طول امل به عنوانی

که هیچ کور چنان پیرو عصا نشود

تا ز خود گم نشود دل به هدایت نرسد

درد درمان نشود تا به نهایت نرسد

راه طی گشت و همان دوری منزل برجاست

که شنیده است که منزل به نهایت نرسد؟

ستم این است که می فهمد و می پوشد چشم

کاش آن شوخ به مضمون شکایت نرسد