نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۴

و آن دمنه که ملک را بر این داشت، ساعی نمّام و شریر فتّان است. شیرْ مادر را فرمود که: دانستم، باز باید گشت. چون برفت، تأمل کرد و کسان فرستاد و لشکر را حاضر خواست، و مادر را هم خبر کرد تا بیامد. پس بفرمود تا دمنه را بیاوردند و از وی اِعراض نمود و خویشتن را در فکرت مشغول کرد. دمنه چون درِ بلا گشاده دید و راه حذر بسته، روی به یکی از نزدیکان آورد و آهسته گفت که: چیزی حادث گشته است و فکرت مَلک و فراهم آمدنِ شما را موجبی هست؟ مادر شیر گفت: ملک را زندگانی تو متفکّر گردانیده است. و چون خیانت تو ظاهر شد و دروغ که در حقّ قهرمان ناصح او گفتی، پیدا آمد، نشاید که تو را طَرفَة العینی زنده گذارد.

دمنه گفت:متقدمان در حوادث جهان هیچ حکمت ناگفته رها نکرده‌اند که متأخران را در انشای آن رنجی باید برد، و دیر است تا گفته‌اند که: «همه تدبیرها، سُخرهٔ تقدیر است و هرچند خردمندْ پرهیز بیش کند و در صیانتِ نَفْس مبالغت بیش نماید به دام بلا نزدیک تر باشد. » و در نصیحت پادشاه سلامت طلبیدن و صحبت اشرار را دست موزهٔ سعادت ساختنْ همچنان است که بر صحیفهٔ کوثر تَعلیق کرده شود و کاه بیخته را به باد صَرصَر سپُرده آید. و هر که در خدمت پادشاهْ ناصح و یک دل باشد، خطر او زیادت است؛ برای آنکه او را دوستان و دشمنان پادشاه، جمله خصم گردند: دوستانْ از رویِ حسد و مُنافِستْ در جاه و منزلت، و دشمنانْ از وجهِ اخلاص و نصیحتْ در مصالحِ مُلک و دولت.

و برای این است که اهل حقایقْ پشت به دیوارِ امن آورده‌اند و رویْ از این دنیایِ ناپایدار بگردانیده و دست از لذّات و شهوات آن بداشته و تنهایی را بر مُخالطتِ مردمان و عبادت خالق را بر خدمتِ مخلوق برگزیده؛ که در حضرت عزّتْ سهو و غفلتْ جایز نیست، و جزای نیکی، بدی و پاداش عبادت، عُقوبتْ صورت نبندد. و در احکامِ آفریدگار از قضیّتِ مَعدَلت گذر نباشد .

آنجا غلطی نیست گر اینجا غلطی است

و کارهای خلایق به خلاف آن بر انواعِ مختلف و فنونِ متفاوت رَوَد، اتفاق در آن معتبرْ نه استحقاق، گاه مُجرمان را ثوابِ کردارِ مخلصان ارزانی می‌دارند و گاه ناصحان را به عذاب زَلَّتِ جانیانْ مؤاخذت می‌نُمایند و هوا بر احوالِ ایشان غالب و خطا در افعالِ ایشان ظاهر و نیک و بد و خیر و شرّ، نزدیک ایشان یکسان .

و پادشاه موفق آن است که کارهای او به ایثارِ صواب نزدیک باشد و از طریق مضایقت دور، نه کسی را به حاجت تربیت کند و نه از بیمْ عقوبت روا دارد. و پسندیده ترِ اخلاق ملوکْ رغبت نمودن است در محاسن صواب و عزیز گردانیدنِ خدمتگارانِ مرضیّ اثر. و مَلِک می‌داند و حاضران هم گواهی دریغ ندارند که میان من و گاو، هیچ چیز اسباب مُنازعت و دَواعیِ مُجاذِبت و عَداوتِ قدیم و عَصَبیّت موروث که آن را غایلتی صورت شود، نبود. و او را مجال قصد و عَنایت و دستِ بدکرداری و شفقت هم نمی‌شناختم که از آن حَسَد و حِقدی تولّد کردی. لٰکِنْ مَلِک را نصیحتی کردم و آنچه بر خود واجب شناختم، به جای آوردم؛ و مصداقِ سخن و برهانِ دعوی بدید و بر مقتضای رای خویش کاری کرد. و بسیار کس از اهل غشّ و خیانت و تهمت و عِداوت از من ترسان شده اند، و هر آینه به مطابقتْ در خونِ من سعی خواهند کرد و به موافقتْ در من خروشند .

و هرگز گمان نداشتم که مکافاتِ نصیحت و ثمرتِ خدمتْ این خواهد بود که بقایِ من مَلِک را رنجور و متأسّف گرداند. چون شیر سخن دمنه بشنود گفت: او را به قضّات باید سپرد، تا از کارِ او تفحّص کنند، چه، در احکامِ سیاست و شرایطِ انصاف و مَعدَلتْ، بی ایضاحِ بَیّنت و الزامِ حجّت جایز نیست عزیمت را در اقامت حدود به امضا رسانیدن. دمنه گفت: کدام حاکم راست کارتر و منصف تر از کمالِ عقل و عدلِ مَلک است؟ هر مثال که دهد، نه روزگار را بدان محلِّ اعتراض تواند بود و نه چرخ را مجالِ مراجعت.

گردون گشاده چشم و زمانه گوش

هر حکم را که رای تو امضا کند همی

و بر رای متین ملک پوشیده نمانَد که هیچ چیز در کشفِ شُبهتْ و افزودنْ در نورِ بصیرتْ چون مجاهدت و تَثبُّت نیست. و من واثقم که اگر تفحّص به سزا رود، از بأس مَلک مُسَلّم مانم. و به همه حال برائت ساحت و فرط مناصحت و صدق اشارت و یمن ناصیت من معلوم خواهد شد. اما از مبالغتی در تفتیش کار من چاره نیست، که آتش از ضمیر چوب و دلِ سنگ بی جدّ تمام و جهدِ بلیغ بیرون نتوان آورد .

و اگر من خود را جُرمی شناسمی، در تدارکْ غلوْ التماسْ ننمایمی. لکن واثقم بدین تفحّص که مزید اخلاص من ظاهر گردد. و هر چیز که نسیمِ عطر دارد، به پاشیدنْ آن اثرِ طیبْ زودتر به اطراف رسد. و اگر در این کار ناقه و جَمَلی داشتمی، پس از گزاردنِ آن، فرصت‌ها بود، بر درگاه مَلک ملازم نبودمی و پای شکسته منتظر بلا ننشستمی. و چشم می‌دارم که حوالتِ کار، به امینی کُنَد که از غرض و ریبت منزّه باشد و مثال دهد تا هر روز آنچه رود، به سمع مَلک برسانند، و مَلک آن را بر رای جهان نمای خود، که آینه فتح است و جامِ ظفر، بازاندازد تا من به شُبهت باطل نگردم، چه، همان موجب که کشتنِ گاوْ ملک را مباح گردانید، از آنِ من بر وی محظور کرده است.

آنگاه من خود به چه سبب این خیانت اندیشم؟ که محل و منزلت آن ندارم که از سِمَت عبودیت أنفَت دارم و طمع کارهای بزرگ و درجات بلند بر خاطر گذرانم. و هر چند مَلک را بنده ام آخر مرا از عدل عالَم آرای او نصیبی باید، که محروم گردانیدنِ من از آن جایز نباشد، و در حیات و پس از وفات، امید من از آن منقطع نگردد.