بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶

ای آرزوی مهر تو سیلاب‌ کینه‌ها

بر هم زن کدورت سنگ آبگینه‌ها

ملاح قدرت تو ز عکس تجلیات

رانَد به بحر آینهٔ دل سفینه‌ها

آتش‌پرست شعلهٔ اندیشه‌ات جگر

آیینه‌دار داغ هوای تو سینه‌ها

از حیرت صفای تو خونی است منجمد

اشک روان سطر به چشم سفینه‌ها

در کارگاه حکم تو بهر گداز سنگ

آتش برون دهد نفس آبگینه‌ها

آنجا که مهر عشق کند ذره‌پروری

جوشد گل شرافت ذات از کمینه‌ها

تا پایه‌ای ز قصر محبت نشان دهیم

چون صبح چاک دل به فلک برد زینه‌ها

بیدل به خاکساری خود ناز می‌کند

ای در غبار دل ز خیالت دفینه‌ها