محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳

کنون که خنجر بیداد یار خونریز است

کجاست مرد که بازار امتحان تیز است

دلم ز وعدهٔ شیرین لبی است در پرواز

که یاد کوه‌کنش به ز وصل پرویز است

۳

ز من چه سرزده ای سرو نوش لب که دگر

سرت گران و حدیثت کنایه آمیز است

منه فزونم ازین بار جور بر خاطر

که پیک آه گران خاطر سبک خیز است

کشاکش رگ جانم شب دراز فراق

ز سر گرانی آن طره دلاویز است

۶

به این گمان که شوم قابل ترحم تو

خوشم که تیغ جهانی به خون من تیز است

چو محتشم سخن از قامتت کند بشنو

که گاه گاه سخنهای او بانگین است