روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰

در انتظار تو ای آرزوی بینایی

شب دراز چه‌ها می‌کشم ز تنهایی

شدم ز فرقت روی تو آنچنان بدحال

که گر بدانی بر حال من ببخشایی

به عمر خود نفسی گر درآیی از در من

معینی است که بر عمر من بیفزایی

اگر به غیر تو چشمم به دیگری نگرد

ز سر برون کنم این مردمان هرجایی

به غیر آنکه ز روی نکو نظر بردوز

بکن نصیحتم ای شیخ هر چه فرمایی

چنین که زلف تو افکند کار من در پای

عجب نباشد اگر سرکشم به شیدایی

بیان لعل لبت کار روح عطار است

از آنکه شهره شهر است در شکرخایی