ندهی کام دلی تا نستانی جانی
ور کنی عهد به پایان نبری پیمانی
سر و سامان ز من بیسر و سامان مطلب
در سر کوی تو کس را نبود سامانی
مژه بر هم نزند دیده غمدیده من
که از او هر سر مویی نرود توفانی
گر چه مویی شدم از حسرت رویت مرساد
سر مویی به مه روی شما نقصانی
ناصحم گفت که از روی نکو چشم بدوز
من چرا گوش کنم بر سخن نادانی
چون قد و عارض و رخسار و خطت ممکن نیست
در چمن سرو و گل و یاسمن و ریحانی
غزلی خوش بود از گفته روح عطار
خاصه با عود و نی و ناله خوشالحانی