روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴

گر نبودی عشق‌بازی خوش نبودی زندگانی

تا تورا حالی نباشد سر این معنی ندانی

زندگانی بی‌رخ جانان نخواهم حاش لله

زآنکه بی‌آرام جان ذوقی ندارد زندگانی

بر سر کوی تو مردن در هوایت جان سپردن

بهتر از ملک سلیمان وز حیات جاودانی

تا دلم دل‌بستگی با زلف دل‌بند تو دارد

جان من پیوسته دارد با لبت پیوند جانی

نسبت رویت به ماه آسمان کردن نشاید

گر چه هستی همچو ماهی در قبای آسمانی

لعل تو دارد طمع جان و دلم زاین‌ها که دانم

من طمع دارم فراوان از لبت زآن‌ها که دانی

روح عطارت ز دل‌تنگی به جان آمد خدا را

چاره کن درد دل بی‌چاره‌ای چون می‌توانی