روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲

دل زار نزار من ندارد طاقت دوری

فغان از درد بی‌درمان و آه از داغ مهجوری

چو شمع از حسرت رویت شبی تا روز می‌سوزم

تو از سوز درون ما نه‌ای آگاه و معذوری

من شوریده در عشق تو چون پروانه معروفم

تو در بی‌چارگان کشتن به سان شمع مشهوری

از آن دم کز تو دور افتاده‌ام هستم ملول از جان

مبادا هیچ کس را یک زمان از یار خود دوری

در آن ساعت که دیدم گوشه‌های چشم سرمستت

برون انداخت عشقت رخت عقل از کنج مستوری

اگر زاین سان خراب نرگس مست تو خواهد شد

نبیند خانه صبرم از این پس روی معموری

حیات روح عطار است در پای تو جان دادن

چه فرمایی بخواهم مرد در پایت به دستوری