روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰

هر شب بر آُستانت سر می‌زنم به زاری

یا جان ز تن برآید یا کم من برآری

رفتی و یار دیگر بر جای من گزیدی

این بود حق صحبت واین است شرط یاری

تا وقت جان‌سپردن بر من گذارت افتد

بر خاک آستانت ماییم و جان‌سپاری

دردم همی نشیند هر دم که می‌نشینی

آوخ چه می‌گذارم آن دم که در گذاری

بنهاد زلف پستت آیین دل‌ستانی

برداشت چشم مستت بنیاد هوشیاری

سرگشته و پریشان در پایش اوفتادم

گفتم سر تو دارم با ما سر چه داری

حسنش به صد کرشمه گفت از سر تکبر

گر باشدت سر ما باید که پایداری

مانده است روح عطار از یاد چشم و زلفش

در عین ناتوانی در بند بی‌قراری