روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶

چندان که گریم هر شب به زاری

بر گریه من رحمت نیاری

چون در گذاری هرگز نگویی

کای یار غمگین چون می‌گذاری

هر چند بودی با دشمن من

آنم که بودم در دوست‌داری

آن روی زیبا پوشانی از ما

زیبا نباشد از روی یاری

گویی که چونی دور از تو هستم

زار نزاری در عین زاری

گاهی چو چشمت در ناتوانی

گاهی چو زلفت در بی‌قراری

شد روح عطار از غم به آن سان

کز تاب آتش عود قماری