یاران ندارم بیروی یاری
صبری شکیبی هوشی قراری
تا چند سازد در محنت و غم
شوریدهبختی آشفتهکاری
تا زآب چشمم کاری برآید
گریم به زاری در هر مزاری
بگداخت جانم در اشتیاقی
بگذشت عمرم در انتظاری
چندین چه پرسی از دیده و دل
آن بیقراری واین اشکباری
خواهم که گیرم خوش در کنارش
وز خلق عالم گیرم کناری
تا دامن او روزی بگیرم
خواهم که گردد چشمم غباری
چون روح عطار از جان بنالم
هر گه که بینم یاری به یاری