روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷

حسبتا لله که می‌راند بر دل‌دار من

ماجرای این دل غم‌دیده خون‌بار من

تا فراق ماه رویش آب روی من بریخت

دیده هر دم آورد آبی به روی کار من

قصه لیلی و مجنون غصه رامین و ویس

گر فروخوانند حرفی باشد از طومار من

چون نگرید شمع مومن‌دل به حالم هر شبی

سنگ را در گریه آرد ناله‌های زار من

منت بسیار دارم ای عزیزان از غمش

زآنکه گردد روز و شب گرد دل بیمار من

باده و چنگی و شمع و شاهد و گل حاضر است

هیچ دیگر در نمی‌باید به جز دل‌دار من

روح عطار از دلی خوش می‌دهد جانش روان

هر سبک‌روحی که می‌آرد پیام یار من