روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵

یک نظر روی تو دیده است ملامت‌گر من

عذرخواه آمد و شد معتقد و چاکر من

خنک آن لحظه که سازم ز کنارت بالین

خرم آن دم که بود لعل لبت ساغر من

کی دهد دست که پای تو ببوسم هیهات

مگر آن لحظه که در پای تو افتد سر من

بر سر قاقم و سنجاب نیاید خوابم

تا بود خاک درت خوابگه و بستر من

لب جان‌بخش تو گر داد دل من ندهد

بستاند ز تو داد دل من داور من

مردمی می‌کند این مردم چشمم که مدام

می‌زند آب بر این دلبر آذربر من

طیره سرو و گل و یاسمن و نسرینی

سرو گلبوی سمن‌عارض نسرین‌بر من

روح عطارم و چون شرح دهانت گویم

آب حیوان چکد از گفته چون شکر من