روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴

جانا دلم در عشق خود شیدا مکن

راز دل پنهان من پیدا مکن

هر روزم از نو وعده فردا مده

امروز بشنو تکیه بر فردا مکن

چون جای داری در میان چشم من

هر دم میان چشم من دریا مکن

هر ساعتی با هر کسی هر جا مرو

هر دم دوتایی در برم یکتا مکن

مستانه چشمت می‌برد غوغا ز حد

ترک است وی چون گویمش غوغا مکن

از بی‌خودی گر بوسه‌ای خواهم ز تو

حالم ببین هیچم مگو سودا مکن

چون روح عطار از جهان جانش تویی

بر وی جفا زاین بیشتر جانا مکن