روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰

ای مردمان چشمت بی‌می همیشه مستان

خواهند دل ز دستم بردن به مکر و دستان

اکنون که مست مستم دل می‌بری ز دستم

زنهار دلبرا دل از دست مست مستان

من مستم و تو مستی تا کی مرا نگویی

برخیز و باده درده بنشین و بوسه بستان

وقت گل است برخیز ای گلبن لطافت

تا عشرتی بسازیم امروز در گلستان

یا رب که دور باد از آن عارض چو سیمت

آسیب خط مشکین ای رشک سرو بستان

شد مست روح عطار از شوق چشم مستت

هشیار بود نتوان در دور می پرستان

خواهم شبی و شمعی جانا و گلستانی

کز هر طرف نوایی سازد هزاردستان