روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵

طمع از یار به یکبار بار بریدیم و شدیم

رحمتی در دل دلدار ندیدیم و شدیم

جامه وصل چو بر قامت ما راست نشد

همچو گل جامه به صدر پاره دریدیم و شدیم

بکشیدم سر و مال و دل و جان پیشکشش

یک شب آن زلف پریشان نکشیدیم و شدیم

نوش کردیم بسی زهر هلاهل ز فراق

شکری زآن شکرستان نچشیدیم و شدیم

رفت در پای دلم خار مشقت بسیار

گلی از گلبن اقبال نچیدیم و شدیم

آمدیم از در مسیکین و کردیم دعا

در جوابش همه دشنام شنیدیم و شدیم

روح عطار صفت فاتحه خواندیم به صدق

در رخ یار به اخلاص دمیدیم و شدیم