عهد کردم که به جز ساغر می هیچ نگیرم
ور همه خلق جهان پند دهندم نپذیرم
من چو با پیر مغان معتکف میکده گشتم
نه عجب گر نگذارد به در صومعه پیرم
میگزیرم من دلسوخته از دنیی و عقبی
لیکن از جام می و روی نکو نیست گزیرم
از خدا مهلت عمر این قدرم هست تمنا
که به دامان تو آویزم و در پای تو میرم
شخص من زار و نزار است و خمآورده و لرزان
در هوای خم ابروی تو ای بدر منیرم
روح عطارصفت دیده ندوزم ز جمالت
پیش روی تو اگر دیده بدوزند به تیرم