نگفتهای که شبی تنگ در برت گیرم
که پیش آن دهن تنگ دلکشت میرم
لب تو گر نه به تدبیر من شود مشغول
به جز سپردن جان نیست هیچ تدبیرم
چه نالهها که به شبگیر میکنم ز غمت
حذر نمیکنی از نالههای شبگیرم
به خاکم ار بسپارند و بر سر آیی
به خاک پات که من زندگی ز سر گیرم
از آن به روی تو آشفتهام که مادر ده
شراب شوق تو آمیخته است با شیرم
به خواب دوش در آغوش دیدمت هیهات
بگوی پیر معبر که چیست تعبیرم
مقیم کوی خرابات از آن سبب شدهام
که ره به گوشه مسجد نمیدهد پیرم
نشان صومعه میجست روح عطارت
به دام عشق تو انداخت باز تقدیرم
نفس برآرم و ذکر تو میکنم تکرار
در آن نفس که بگویند چار تکبیرم