روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶

شبی تا روز می‌خواهم که چون جان در برت گیرم

گهی پیش قدت نازم گهی پیش خطت میرم

گهی چون سنبل زلف تو در پای تو می‌افتم

گهی چون عنبر خال از دهانت بوسه می‌گیرم

شوم دل‌گرم اگر لعل تو خواهد کرد تسکینم

شوم دیوانه گر زلف تو خواهد بود زنجیرم

شبی در خواب می‌دیدم سهی‌سرو قدت در بر

به یمن دولت وصل تو آید راست تعبیرم

ندارم جز سر و جانی در آن ساعت که فرمایی

روان در پایت افشانم نباشد هیچ تقصیرم

چو گویم شرح یاقوت گهرپوش شکرپاشت

هزاران چشمه حیوان فرود آید ز تقریرم

به شب‌گیرم که در خواب است چشم مست می‌گونت

به گوشت درنمی‌آید فغان زار شب‌گیرم

مرا گویند تا کی روح عطار این چنین نالی

به جز نالیدن و زاری ندانم چیست تدبیرم