روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲

هزار حیله برانگیزد این دل زارم

مگر به عشق نگاری کند گرفتارم

دلی است کژرو آشفته پریشان‌حال

به هم برآمده چون طره‌های دلدارم

به جان رسیده‌ام از دست دل نمی‌دانم

کجا روم چه کنم چیست چاره کارم

گهی چو قول مغنی است زاری زیرم

گهی چو چنگ صبوحی است ناله زارم

بیا بیا و مشو زاین رمیده‌دل بیزار

که بی‌حضور تو از عمر خویش بیزارم

بر آب دیده من رحمت آر و آتش دل

چو باد مگذر و بر خاک راه مگذارم

بگیر دست من امروز وگرنه دامن تو

به روز حشر بگیرم ز دست نگذارم

ز کبر می‌گذری واین قدر نمی‌گویی

چگونه می‌گذرد حال روح عطارم