زاقضای چرخ تا دور از دیار افتادهام
روز و شب زاندوه و غم زار و نزار افتادهام
از پریشانی و سرگردانی و آشفتگی
همچو زلف نازنینان بیقرار افتادهام
صبر و هوش و دل ز دستم رفت چون تیر از کمان
در کمند صد بلا بیاختیار افتادهام
شد کنارم چون میان دجله از سیلاب اشک
کز میان بحر شادی بر کنار افتادهام
همرهان اغیار و ره دشوار و رهزن بیشمار
منزلی بس دور و مرکب لنگ و بار افتادهام
از سر اشفاق و لطف و مرحمت آخر کنید
همتی در کارم ای یاران که کار افتادهام
روز و شب چون روح عطار از هوای آن دیار
بر امید قاصدی بر رهگذار افتادهام