روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸

زاقضای چرخ تا دور از دیار افتاده‌ام

روز و شب زاندوه و غم زار و نزار افتاده‌ام

از پریشانی و سرگردانی و آشفتگی

همچو زلف نازنینان بی‌قرار افتاده‌ام

صبر و هوش و دل ز دستم رفت چون تیر از کمان

در کمند صد بلا بی‌اختیار افتاده‌ام

شد کنارم چون میان دجله از سیلاب اشک

کز میان بحر شادی بر کنار افتاده‌ام

هم‌رهان اغیار و ره دشوار و ره‌زن بی‌شمار

منزلی بس دور و مرکب لنگ و بار افتاده‌ام

از سر اشفاق و لطف و مرحمت آخر کنید

همتی در کارم ای یاران که کار افتاده‌ام

روز و شب چون روح عطار از هوای آن دیار

بر امید قاصدی بر ره‌گذار افتاده‌ام