گر شبی سنبل گلپوش تو افتد بر دوش
شب شود غالیهپیما و صبا عطرفروش
میندانم ز چه روی است پریشان شب و روز
سنبل زلف که با سرو تو شد همآغوش
های و هویی است به هر گوشه از آن گوشه چشم
گفت و گویی است به هر حلقه از آن لعل خموش
چشم و ابروی تو با تیر و کمان میگردند
میندانم که دگر خون که آمد در جوش
زآن زمان باغ گل و سرو سهی شد چشمم
که مرا شرح رخ و قد تو آمد در گوش
قامت و روی و خط و خال و لبت بربودند
از برم دین و دل و صبر و شکیبایی و هوش
روح عطار چو بر یاد لبت می نوشد
باده تلخ نماید به مذاقش چون نوش