روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲

گر شبی سنبل گلپوش تو افتد بر دوش

شب شود غالیه‌پیما و صبا عطرفروش

می‌ندانم ز چه روی است پریشان شب و روز

سنبل زلف که با سرو تو شد هم‌آغوش

های و هویی است به هر گوشه از آن گوشه چشم

گفت و گویی است به هر حلقه از آن لعل خموش

چشم و ابروی تو با تیر و کمان می‌گردند

می‌ندانم که دگر خون که آمد در جوش

زآن زمان باغ گل و سرو سهی شد چشمم

که مرا شرح رخ و قد تو آمد در گوش

قامت و روی و خط و خال و لبت بربودند

از برم دین و دل و صبر و شکیبایی و هوش

روح عطار چو بر یاد لبت می ‌نوشد

باده تلخ نماید به مذاقش چون نوش