روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹

جان من تا بتوانی به جوانمردی کوش

وز کرم عیب کسان بر سرش افکن سرپوش

چون بزرگان سر صندوق سخن باز کنند

مهر کن درج دهان‌ را و زبان کن خاموش

همچو سوسن به زبان غره مشو گاه سخن

همچو نرگس همه شو دیده و چون گل همه گوش

گر کنی کار خدا هم تو ستانی مزدش

منتت نیست به کس زهد به مردم مفروش

شربت مرگ چو دانی که بباید نوشید

صرف اوقات مکن در طلب نوشانوش

پیشتر زآنکه میانت به کنار آرد خاک

زود تر گیر کناری ز کنار و آغوش

حلقه در گوش مه و مهر توانی کردن

گر کنی پند خداوند خرد حلقه گوش