روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۸

که دیده است یک روز روی چو ماهش

که هر شب به گردون نرفته است آهش

لبش دل ز من جست و دادم روانش

به تعجیل جان می‌رود عذرخواهش

کند دیده حاصل ببسی اشک چون در

به خون جگر پرورد سال و ماهش

مگر فرصت آن بیابد که روزی

نثاری توان کرد بر خاک راهش

ز هر گوشه صد فتنه انگیخت چشمش

که پیوسته ابروست پشت و پناهش

چه کارم به ظلمات و با آب حیوان

مرا بس بود لعل و خط سیاهش

شبی روح عطار نغنود بی‌تو

بود گریه صبح‌گاهی گواهش