که دیده است یک روز روی چو ماهش
که هر شب به گردون نرفته است آهش
لبش دل ز من جست و دادم روانش
به تعجیل جان میرود عذرخواهش
کند دیده حاصل ببسی اشک چون در
به خون جگر پرورد سال و ماهش
مگر فرصت آن بیابد که روزی
نثاری توان کرد بر خاک راهش
ز هر گوشه صد فتنه انگیخت چشمش
که پیوسته ابروست پشت و پناهش
چه کارم به ظلمات و با آب حیوان
مرا بس بود لعل و خط سیاهش
شبی روح عطار نغنود بیتو
بود گریه صبحگاهی گواهش