روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴

اگر نه چشم عنایت کنی به رویم باز

به سان دجله شود زآب چشم من شیراز

تو نازنین منی ناز تو به جان بکشم

ضرورت است کشیدن ز نازنینان ناز

کدام جاهل کوته‌نظر ز نادانی

قد بلند تو نسبت کند به سروی ناز

قد تو عمر دراز است از آن سبب میرند

جهانیان همه در آرزوی عمر دراز

شبی که زلف درازت کشم به تاب مرو

اگر دراز کشد بی‌دلی مگیر دراز

به یاد شمع رخت هر شبی از آتش دل

چو شمع پیشه من گریه است و سوز و گداز

شکسته شد دل مجروح روح عطارت

دمی به حال دل دل‌شکسته‌ای پرداز