یارا ترحمی کن و یاری دگر مگیر
بنگر نیاز ما و تکبر ز سر مگیر
آخر نه عمر در سر کار تو کردهایم
افغان صبحگاهی و آه سحر مگیر
هر چند ما به نزد تو هستیم مختصر
آه درون سوختگان مختصر مگیر
صبر و دلم نه در سر کار تو رفته است
سیلاب اشک دیده و خون جگر مگیر
چون این شکسته را نظری با دهان توست
ای نور دیده خرده به صاحبنظر مگیر
زآن تنگ شکر ای گل خندان به بوسهای
با عاشقان خویش چنین تنگ برمگیر
ای روح شمعوار از این سوز رخ متاب
در راه عشق سر بنه و پای برمگیر