روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

دردا که ملول است طبیب از من بیمار

در سستی من دید که سخت است مرا کار

آوخ که دلم را غم آن یار نه بس بود

کش طعنه اغیار درافزود به سر بار

یکبار دگر یار به بالین من آرید

کامروز برون رفته‌ام از دست به یکبار

دانم که کسی حال من زار نداند

گر نیم‌شبی جان بدهم در غم دلدار

جز ناله ندانم که بود در بر من کس

یا شمع که او گریه کند بر سر من زار

گر یار نیارد گذری بر سر این زار

باید که بود تربت من رهگذر یار

چون جان دهد از هجر تو بر جای شهادت

نام تو کند ورد زبان روح دل‌افگار