تا چند نگار از من هیچش خبری نبود
واین ناله زار من در وی اثری نبود
بگذشت ز غم عمرم نگذشت به من روزی
شادی است از آن بر من او را گذری نبود
در فرقت روی او در خشک و تر عالم
همچون لب و چشم من خشکی و تری نبود
گوید سفر از کویم یک چند بکن حقا
جز راه عدم زآنجا ما را سفری نبود
گر بیبصری رویش با ماه کند نسبت
روشن شود این معنی کاو را نظری نبود
صد شور و شر انگیزند آن مردم چشمانش
هر جا که بود مستان بیشور و شری نبود
ای بیخبر از یاری این است وفا داری
کز روح دلافگارت هرگز خبری نبود